بچه که بودم , بعضی وقت ها همینطور الکی کاغذ می خوردم
بزرگتر که شدم , دستم عادت کرد به , خط خوردن
و حالا کم کم می ترسم از اینکه , اسمم شروع کند به قلم خوردن ...
به چی فک می کنی؟
_ هیچی
باور کنم؟
_ نه!
پس بگو.
_ به اینکه باورم نمی شه! به این دارم فکر می کنم...
عجب! چه با مزه. پس بیا با هم بهش فکر کنیم. چون منم باورم نمی شه!
_ چیو ؟
همونی رو که تو باورت نمی شه دیگه!
_ اٍ اٍ اٍ اٍ اٍ ه .... دیوونه. اذیت می کنی ها. به موقع اش تلافی می کنم!
آ خ خ خ خ جون! بیا همین الان تلافی کن اگه راس می گی!
_ نمی شه دیگه، باید سر یه فرصت درست و حسابی...
حیف شد!
_ می دونی، دلم می خواست الان...
دلت می خواست الان یه کاغذ و قلم داشتی و همهء اینایی که باورت نمی شه رو می نوشتی. مگه نه؟
_ آره، کاش می شد...
می خوای بهت بدم؟ دارمااا ! خودکار توو جیبمه. همونی که خودت بهم دادیش. کف دستمم می شه کاغذت! اصلا می خوای رو پیرهنم بنویسی؟؟!! می خوای دولا بشیم و روی رومیزی بنویسیم؟؟!! می خوای رو دیوارا بنویسیم؟؟!!! می خوای....؟؟
_ خیلی خُلی به خدا ! ... دوستت دارم دیوونهء خل چل من!...
هوووم...چقد خوش به حال من...اما نمی دونی که منم...؟ می دونی؟؟
_ نه ، نمی دونم..بهدا یباشکی بم بگو..باشه؟؟
باه...شه...!...
_ اون دختره حوصله امو سر برده! از سر شب تا حالا یه بند وایساده اون وسط و داره می رقصه! کوتاهم نمیاد. من نمی فهمم خسته نمی شه؟...
کدومو می گی؟... منکه دختری نمی بینم.. کوووش؟
_ اوناهاش..اون لباس سبزه ... اون جا کنار اون ستونه ...دیدی؟
نه!..ندیدم!..اینجا فقط یکی هس که دیدن داره...اونم همینجا نشسته کنار خودم...
_ .....
نور این فلاشا و ژست و قیافه های لوسی که باید بگیریم منم خسته کرده.. اما یه جاش خیلی با مزه بود..داشتم لبامو فشار می دادم رو هم که پقی نزنم زیر خنده. اونم اون جایی بود که حضرت عالی باید می فرمودین با اجازهء بابا و مامان و خاله و دایی و نوه عمه و دختر عمو بزرگه و شوهر خاله و ....بععععععله! تا ما با هم دیگه لی لی لی لی لی ...بشیم!!
_ آره خب، اینا که نمی دونن ما از اون شونصد سال پیشم با هم لی لی لی بودیم که! باید یه جوری بالاخره گولشون می زدم...!
خوب کردی... فدای گول زدنت!..
_ فدای گول خوردنت!...
بیرونو دیدی؟ رو شیشهء پنجره ها رو ببین چه بخاری گرفته...دلم می خواست الان...
_ دلت می خواست الان به جای اینکه عین مجسمه نشسته بودیم اینجا می رفتیم زیر بارون دو تایی قدم می زدیم..اونوقت منم انگشتامو که یخ کرده بود گره می کردم توو انگشتای تو و می بردمش توو جیب کتت... بعد تو دوباره شروع می کردی و با اون لحن با مزه که من عاشقشم زیر لب می خوندی...« ...آخه..تقصیر مام که نبود...هر چی بود...زیر سر چشم تو بود.. یه کاره تو راه ما سبز شدی.... ما رو رسوا کردی.. ما رو مجنون کردی... ما رو داغوووون کردی...حالیته؟؟...»
هر چی بود زیر سر چشم تو بود....» می ریم، مگه نه؟
_آره عزیزم...چرا نمی ریم؟
از امشب...؟
_تا همیشه....
نوشتهء والریا



