وقتی بیکار نشسته ای کنج خانه و دست و دلت به هیچ کاری نمی رود
وقتی یک دنیا درس نخوانده و جزوهء ننوشته و تلمبار شده روی هم هست که فکرت را آزار می دهد
وقتی بی حوصله ای و در و دیوار برایت خمیازه می کشند!
وقتی مثل موجودی که انگار از ازل نبوده و نیست حتی هیچ تنابنده ای سراغی ازت نمی گیرد
وقتی مغزت جلوی دریچهء فکر و خیال را هم تابلوی ورود ممنوع می زند
وقتی 7 تا کانال تلویزیون همه شان با هم مراسم سوگواری شب شهادت پخش می کنند
وقتی گرسنه ای اما حس و حال سق زدن یک لقمه نان را هم نداری
وقتی برای حس دلتنگی ات هیچ دلیل عقلی و منطقی و عرفانی و فلسفی و کوفت و زهرمار نمیابی
وفتی زیباترین کلمه ای که برای استقبال از سوسو زدن احساست بکار می بری خفه شو باشد!!
وقتی حس می کنی احساست زیر لایه های غبار سالها و ماهها و روزها و ساعتها و ثانیه ها دارد می گندد
وقتی حس می کنی مدتهاست که هیچ دو راهی میان عقل و احساست نیست تا در آن بین گه گیجه بزنی!
وقتی می نویسی و می نویسی و می نویسی و دست آخر همه اش را یکجا پاره می کنی
وقتی عالم و آدم دلت را می زند
وقتی احساس پوچی و بطالت همهء وجودت را می چلاند
وقتی دلتنگ کسی می شوی که می دانی نباید دلتنگش باشی
وقتی دلت می خواهد به همه بایدها و نبایدها و درست و غلط ها فحش خواهر مادر بدهی!
وقتی دلت گرفته و نمی دانی بهترین گهی که برای رهایی از این حس می توانی بخوری چیست و کجاست و چه رنگی است؟!
وقتی دلت می خواهد با روحیه و شاد و پر انرژی باشی اما نمی توانی
وقتی خورهء کتاب خواندن برای رهایی از هر فکر باطلی تمام ثانیه ها و شب و روزت را می جود
وقتی تنهایی
وقتی از به کار بردن این کلمه احساس تهوع بهت دست می دهد
وقتی...
وقتی...
وقتی...
وقتی حتی نمی دانی که این همه سردرگمی و پریشان حالی را چگونه به پایان بری..یا سامان دهی...
وقتی می دانی غر و پر کردن هم دردی ازدردهایت دوا نمی کند
آن وقت است که...
که آرام سر به زیر می اندازی و سعی می کنی خود را بی تفاوت نشان بدهی.. طوری که انگار دنیا به هیچ جایت نیست. و لبخندی می زنی از سر بی تفاوتی. و یا می نشینی به خنده و شوخی و مسخره گی با اطرافیان. که مثلا همه چیز به کام است. و در چشم دیگران همان آدم شاد و شنگول و با روحیهء همیشگی جلوه می کنی.. و تنها خودت می دانی..که دوباره شب..وقتی همه خسته از روزمرگی های دلخواه و به ظاهر متنوع شان به خواب می روند..تو تکیه می کنی به تخت... و خواب به چشمانت نمی آید.. و سنگی بر گوری جلال یا چیز دیگری از آن دست را روی زانو ورق می زنی...
و فکر می کنی به هیچ چیزهای همیشگی ات...
و به فکر و خیال چراغ سبز نشان می دهی..
و دلت می گیرد از این همه احساس تفاوت با اطرافیان..
و دلت را خوش می کنی...
به روزی که دلتنگی هایت را مرهمی باشد...
بی آنکه خیالت آرام بگیرد..یا اطمینان خاطر بیابی از این دل خوشکنک
و دقیقه ها را یکی یکی ورق می زنی.. هم گام با ورقه های کتاب...
و کَم کَمَک چشمانت گرم می شود..
آفتاب نزده به خواب می روی..
با آرزوی دیدن رویایی که شاید هیچ گاه تعبیری برایش نیابی..
هیچ گاه
و یا شاید....
"والریا"