جمعه 25 آبان ماه سال 1386
* ...



مثل بن بستی
ته کوچه تردید دلم
دل انگشتامو با بلندیات خون می کنی
مثل چکشی
که می کوبی منو
به روی سنگ
منو با سنگینیات ،
بد جوری داغون می کنی
مثل سرمای زمستونی
 که یک جوونه رو
زیر خاک
سر نزده
خسته و بی جون می کنی
مثل یک نسخه ای که
هر کی بیاد سراغ تو
اونو  تو دچار یک
درد بی درمون می کنی
تو چرا عوض شدی ؟
چه اتفاقی افتاده ؟
که داری بهشت قلبتو ،
 بیابون می کنی !
تو همونی که یه روز
دس می کشیدی رو سرم
حالا روز مرگ من
شهرو چراغون می کنی ؟!


شنبه 19 آبان ماه سال 1386
شعر نو

 

شعر نو

 

کلمه ها هم دیگر به هم اعتماد ندارند

از هم قافیه شدن می هراسند

شعرهای بی قافیه ...

شعرهای دنیای نو!

 

نوشته : عادله

 


دوشنبه 14 آبان ماه سال 1386
* تنهایی



شبایی که برف میاد دوست دارم پنجره اتاقمو باز بذارم و برم زیر پتو
اینجوری هم لذت سرما رو حس می کنم و هم لذت گرما رو
در حالی که لذتش برام هیچ لذتی نداره
اسم این وضعیتو میذارم : تنهایی


شنبه 12 آبان ماه سال 1386
سکوت

silence deam

به یاد آرزوهای از دست رفته مان
یک دقیقه سکوت... لطفا

 

*همینجوری


شنبه 5 آبان ماه سال 1386
* دی آبت رویا



آهای شیرینی های حقیقی
از بس که قند رویاهامو خوردم مرض قند گرفتم
دارم میمیرم
هنوزم میلی به ملاقاتم ندارید؟