![]() |
![]() |
![]() |
از من نپرس که چقدر دوست دارمت
با این سئوال حس می کنم که , جدا شدیم
من با " تو " , می شوم " تو " ولی با چنین سئوال
احساس می کنم که من و " تو " , ما شدیم .

یلدای من بدون " تو " یلدا نمی شود
شب های من , بدون " تو " فردا نمی شود
باید گذر کنم من از این کوچه های خیس
اما عزیز من , بدون " تو " , تنها , نمی شود ...

توی این اتاق خالی
که دیوارش را عکس های آدم ها پوشانیده
و لیوان چای نیم خورده مانده روی میز
و بر پنجره اش پرده ای آبی کشیده
و تختی هست و پنکه ای همیشه روشن
و کتابهای در هم ریخته و برهم آویخته
و لباس های اتو خوردهء ناپوشیده
حرفهایم را برای چه کسی زمزمه کنم ؟
که بفهمد چیزی را از بین هزاران چیزش؟
توی این خیابان دراز
که از اینسو تا آنسویش آدم ریخته
و چراغ های رنگارنگ بر سردر مغازه ها آویخته
و صدای بوق وفحش درهم آمیخته
حرفهایم را برای چه کسی فریاد کشم ؟
که بفهمد یک کلمه اش را از بین هزاران جمله اش ؟ هان ؟
های ابرها که می گذرید و بارانی ندارید در دامن
های عمری که می گذری و حاصلی نداری جز سوختن
وای آدمهایی که می گذرید و چیزی نمی ماند از شما به جا جز بوی تن ،
خسته ام از تمامتان به خدا
خسته ام از عذاب این بودن ...
مثل آسمان می مانی
دوستت دارم اما نمی توانم داشته باشمت ،
خورشید نگاهت می سوازندم و خیال ماهت آرامم می کند ،
ستارگان وسوسه ات چشمک زنان مرا به سویت می خوانند و ابرهای سیاه خشمت مرا با رعدهای عصیانت از خویش میرانندم ،
بر من گسترده ای و در تو گم گشته ام ،
باران غصه هایت بی تابم می کند و نسیم نیمروزت به خواب می کشاندم ،
وصل تو پرواز من است در میانهء خوابم ، پرواز برای فتح تو
و تو تسلیم منی ، بالهای خیالم گسترده تر از توست و تو وسیع تر از نیاز من ،
بیداری ام را نخواه وقتی درآن امیدی برای رسیدن به تو نیست ،
مرا به خود بخوان با چشم های خواب آلوده ام ،
بگذار تو همیشه آسمان من باشی و من تنها پرندهء عاشقت ...

آفتاب می تابد ،
می تابد رختی از نور بر تنم ،
داغ ،
مثل حسی که توی رگ هایم می دود ،
می دود ،
مثل دختر بچه ای که بادبادکش را باد برده است ،
تند ،
مثل طعم فلفلی که وقتی حواسم پرت است توی ظرف سوپ می پاشد ،
می پاشد ،
قطره های باران را ابر مهربان بر صورتم ، بعد از ظهر اردیبهشت ،
اردیبهشت ،
آفتاب هست و باران هست و تو نیستی و انگار هیچ چیز هست و همه چیز نیست،
داغ می دود ، تند می پاشد ،
دل توی دلم نیست ، دلم نیست ، تو نیستی و این اشتراک نامطلوب تازیانه می زند به پشت پلک های بسته ام،
کاش آفتاب می بارید و باران می تابید و تو بودی ،
اگر اینجور ، ناجور بود ، همه چیز جور بود ،
آی مهربانی که به تو اخم کردن نمی آید ،
لجبازی ات درپشت پنهان کردن خنده هایت مور مور می کند ،
زیر بارانی یا که آفتاب یادت نرود چترت را ببری ؛
نمی خواهم خدا از آن بالا ببیندت ،
آخر ، خدا هم مثل من ، زود عاشق می شود ...
- وقتی می دوی و لپات گل میندازه
تازه می فهمم معنی سیب سرخ چیه ...
تنها سیب های سرخی که فقط میشه با بوسه چیدشون .
آسمان بارانی و سقف اتاقم چک و چک
چشم های خیس یعنی مغز من بارانی است
رعد و برق و غرغر و طوفان و باد و اضطراب
وضع بیرون و درونم ، بی گمان بحرانی است
شب دراز و سرد و خیس و ساکت و محزون و تلخ
ماه امشب ؛ پشت ابر تیره گون مهمانی است
چشم هایم قرمزاز بی خوابی و سرخ از جنون
ظاهرا در حالت بد ، رنگ ها شهوانی است ...

- گیجم نکن بانو
گیجم نکن دیگر
پس لرزه های بی تو بودن را نمی خواهم
گیجم نکن بانو
گیجم نکن دیگر
من زنده بودن را بدون تو ، نمی خواهم
من حس خوب پر زدن در آسمان ها را
من رنگ خوب شاخساران را
من ، جشن زیبای بهاران را
بی تو ، نمی خواهم
پاییز آمد بار دیگر زرد و بارانی
من قطره های ناز باران را
من این سکوت و خلوت خوب خیابان را
من شعرهای نیمه پایان را
بی تو ، نمی خواهم
گیجم نکن بانو
گیجم نکن دیگر
حرف مرا از لابه لای شعرها دریاب
چشم مرا با بودنت پر کن
عذر مرا بشنو
با من دارا کن
گیج نکن دیگر
گیجم نکن بانو ...

طاقتش طاق شده بود
دیگه تحمل نداشت
هر روز فحش ، هر روز جیغ، هر روز دعوا
صدای زن براش شده بود سوهان روح
خسته بود
از زندگی ، از تاریکی ، از قایم شدن ، از ... تنهایی
...
زن خونه پیر نبود که هیچ ، خیلی هم جوون بود
خوشگل بود و قد بلند با موهای خرمایی
مدام غر می زد
- از این خونه لعنتی خسته شدم مرد ، می فهمی ؟
مرد خونه موهاش جوگندمی بود
با صورت نتراشیده و چشمای گود افتاده
- می فروشمش ، تو دو روز دندون رو جیگر بذار ، بذار یه مشتری خوب بیاد
هر روز دعوا بود و جیغ داد
از هردوشون بدش می اومد
گاهی وقتا هم یه خورده دلش به حال مرد می سوخت
فقط گاهی وقتا
...
تنش درد می کرد
گشنش بود ،
سه روز بود هیچی نخورده بود
سرشو آورد بیرون
زن توی آشپزخونه بود
مثل همیشه داشت غر می زد
آروم و دور از چشم زن رفت طرف کیسه برنج
هنوز دو قدم مونده بود که یهو زن برگشت
چشمش افتاد توی چشم زن
زن خشکش زده بود
تا اومد تکون بخوره صدای جیغ زن توی خونه پیچید
معطل نکرد
با همه نیرویی که براش مونده بود دوید و برگشت توی خونه اش
صدای جیغای ممتد زن می اومد
و صدای پاهای مرد که مدام می گفت :
- می کشمش ، خودم می کشمش
...
سردش بود ،
کز کرده بود کنج دیوار و به روزای خوب گذشته فکر می کرد
به روزایی که تنها نبود
دور و برش شلوغ بود و چیزی کم و کسر نداشت
به روزای بدون جیغ ، بدون درد ، بدون تنهایی
تصمیم خودشو گرفت ،
اینطوری دیگه فایده نداشت
...
سرشو آورد بیرون
مغز گردوها رو دید
یک نفس عمیق کشید
خوب می دونست چه نقشه ای براش کشیدن اما ، خودش انتخاب کرده بود
این آخرین راه بود
سرشو انداخت پایین و رفت به سمت گردوها
صدای پچ پچ مرد رو می شنید :
- اونهاش ، داره میره ، هیس
مغز گردو رو برداشت ، بوی سم رو حس کرد ، چندش آور بود
با خودش فکر کرد چطور اونا فکر می کنن که اون نمی فهمه
توی دلش به سادگیشون خندید ،
آخرین خنده شم تلخ بود
مثل مزه گردوها
یک قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی زمین
اما وانستاد
تند و تند مغز گردو ها رو جوید و قورت داد
حالش داشت بد میشد
انگار از دق دلیشون هرچی تونسته بودن روی مغر گردوها سم ریخته بودن
باز صدای مرد رو شنید :
- داره همه شو می خوره ، کارش تمومه ، بنده خدا مغازه داره می گفت اثرش فوریه
سرش گیج رفت
دستای کوچیکش بی حس شد
تیکه کوچیک مغز گردو از دستش افتاد
دو قدم رفت جلو ؛ دو قدم رفت عقب
تلو تلو می خورد
صدای زمزمه وار زن رو شنید :
- با کفش بزنش دیگه ، الان وقتشه
و صدای مبهم مرد که جواب داد :
- لازم نیست ، کارش تمومه
به پهلو افتاد روی زمین ، تنشو یه حس گرم پوشوند ، همه جا داشت ساکت میشد ، بدون جیغ ، بدون فریاد ، بدون گشنگی
شکمش می سوخت ، نایی برای ناله و دست و پا زدن نداشت
صدای گنگ خنده و قهقهه رو از دور می شنید ،
صدای نفرت انگیز زن می اومد که می گفت :
- داره می میره ... داره می میره
دستاش سیخ شد ، دهنش خشک خشک شده بود
چشاش هیچی رو نمی دید ، زبونش از دهنش افتاد بیرون
آخرین نفسشو کشید و ...
آروم و بی صدا مرد .
...
مرد با خاک انداز برداشتش و گرفتش جلوی زن :
- به خاطر همین فسقلی هی می گفتی خونه رو بفروشمش؟ ، اینم از این ..
زن از ته دل خندید :
- آخیش ، راحت شدم به خدا ، زندگی واسم نذاشته بود این لعنتی ، بندازش توی کوچه کثافتو، حالم از هر چی موشه به هم میخوره
...
روز بعد همه جا ساکت بود
ساکت ساکت ساکت ....

آدما ساکت و آدما غریب
پازلای تیکه تیکه و عجیب
آدما رنگ و وارنگ و جور واجور
آدما آهنی از جنس غرور
نمیشه صورتا رو نوشت و خوند
نمیشه بگی که کی موند و نموند
همه شون علامت سئوالی ان
آدما یه جور فضای خالی ان
خوب و بد ، خوبتر و بدتر ندارن
بینشون اول و آخر ندارن
نمیشه شناختشون با یک نگاه
یکیشون دزده یکی رفیق راه
آدما ، آخ آدمای شکلکی
شکلکای خوشگل دروغکی
کاش انار دلشون دیده میشد
راستا و دروغا فهمیده میشد
آدما ساکت و آدما غریب
پازلای تیکه تیکه و عجیب
آدما رنگ و وارنگ و جور واجور
آدما ؛ سنگی و سرد و پرغرور

مثل بن بستی
ته کوچه تردید دلم
دل انگشتامو با بلندیات خون می کنی
مثل چکشی
که می کوبی منو
به روی سنگ
منو با سنگینیات ،
بد جوری داغون می کنی
مثل سرمای زمستونی
که یک جوونه رو
زیر خاک
سر نزده
خسته و بی جون می کنی
مثل یک نسخه ای که
هر کی بیاد سراغ تو
اونو تو دچار یک
درد بی درمون می کنی
تو چرا عوض شدی ؟
چه اتفاقی افتاده ؟
که داری بهشت قلبتو ،
بیابون می کنی !
تو همونی که یه روز
دس می کشیدی رو سرم
حالا روز مرگ من
شهرو چراغون می کنی ؟!

شبایی که برف میاد دوست دارم پنجره اتاقمو باز بذارم و برم زیر پتو
اینجوری هم لذت سرما رو حس می کنم و هم لذت گرما رو
در حالی که لذتش برام هیچ لذتی نداره
اسم این وضعیتو میذارم : تنهایی

آهای شیرینی های حقیقی
از بس که قند رویاهامو خوردم مرض قند گرفتم
دارم میمیرم
هنوزم میلی به ملاقاتم ندارید؟


