این چند نفر



آموزش دفاع شخصی ! آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
سریال آشنایی با مادر
4 فصل کامل با زیر نویس فارسی !!
نسخه خانگی و کامپیوتری DivX
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

بعد از چند روز جستجو در کتابهای لغت به دنبال یافتن 

 واژه ای که به بهترین شکل بیانگر وضعیت فعلیم باشد بالاخره موفق شدم..                    

                                       ْ دیوث  ْ 

نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن ماه سال 1388ساعت 11:32 PM توسط فریادخاموش نظرات (1)|

 پاییز به زمستون: 

بیا برو نوبت توئه 

-ول کن حال ندارم !! 

-د میگم پاشو نوبت توئه ! 

-خوابیدیما!!!!! 

-نمیری؟؟؟ باشه...بهار جان شما بیا برو ! 

...  

--------------------------------- 

پ.ن:

 

میگم خدا هم یه وقتا سر شوخی رو باز میکنه... 

بدختیش میوفته گردن ما !!! 

عکس برفی ندارم !!!فحش ندین پی لیز ! 

سر امتاحاتم هست...درک کنید دیگه!! فرجه داشتیم...رفتیم هوا خوری ! 

نوشته شده در یکشنبه 27 دی ماه سال 1388ساعت 3:18 PM توسط سهند نظرات (4)|

 

دیشب صدایم را...  

مثل تمامی خاطراتمان....

با خود برد... 

باران...

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان ماه سال 1388ساعت 6:34 PM توسط سهند نظرات (5)|

 

این تکنولوژی هم  آدم را به چه کارها که وا  نمی دارد .. 

برای هریک از معشوقه هایم یکی از حروف الف تا ی را گذاشته ام ؛

حال مانده ام در مانده از یافتن دلبرک شیرین زبانم ..

نوشته شده در جمعه 1 آبان ماه سال 1388ساعت 11:32 AM توسط فریادخاموش نظرات (7)|
 
 
 
یادم می آید...
آن روزی را که نگاهم در پی نگاه تو
جان داد
سرد و کم سو بود....اما..
به دنبال خانه و کاشانه ای..
کولی دقایق بود...
هم دم همه کس نکردم...
زوزه ی این دل بی کسم...
یاد یاری در سر می پروراندم..
که هوس یاری در سر نداشت...
از تو گفتن اما...
کارم شده بود روزها...
شب ها اما...
بستر من...
گاه و بی گاه...
چنگ میخورد....
چنگ میخورد از حجوم پوچ خیال کسی..
به امید بودنت...سجده به چشمانی که
تجلیه خدا بود برای من...
چند شبیست.... بی تو و با یاد تو...روزگار میگذرد...
در خلوت تنهاییم...
یاد تو را در سر
میپروارنم...
به امید آن روز که بیایی..
به امید آن روزکه
گرمی آن انگشتان باریک و کشیده را در دستانم حس کنم..
نسیم آن گیسوان طلایی گندوم گون...
از آفتاب بگوید...
و من تا خود غروب...
نظاره گر طلوع دیگری..
در کنار خود باشم...
نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر ماه سال 1388ساعت 10:43 AM توسط سهند نظرات (2)|

 

گیرم که این بار هم 

 با سه عدد آمپول جادویی ناصرخسرو از شرش راحت شدی. 

دفعه های بعدی را چه..؟

نوشته شده در جمعه 17 مهر ماه سال 1388ساعت 00:16 AM توسط فریادخاموش نظرات (5)|

  خنده دار است برایم که تا بحال  

به معنی لباس زیر سبزرنگ آن فاحشه حتی فکرهم نکرده بودم..! 

   آخر هیچگاه  آدمی سیاسی نبوده ام..

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر ماه سال 1388ساعت 12:31 PM توسط فریادخاموش نظرات (4)|

 

تنها شرط ضمن عقدم این است که 

 زنم نافش را برای حلقه کردن سوراخ نکرده باشد ..

نوشته شده در جمعه 10 مهر ماه سال 1388ساعت 12:49 PM توسط فریادخاموش نظرات (7)|

 

  بارخدایا 

به من آن روشنفکری ده 

که برای رفع غیرت مرا به ..

نوشته شده در دوشنبه 6 مهر ماه سال 1388ساعت 00:55 AM توسط فریادخاموش نظرات (4)|

 

گیرم هم که در آن مهمانی مسخره دیشب  

دستانت را موقع رقص دائما جوری بالا بردی که  

زیر بغلت را هم ببینم. 

   حالا که چه..؟

نوشته شده در شنبه 4 مهر ماه سال 1388ساعت 1:16 PM توسط فریادخاموش نظرات (5)|
 
 
پشت به آفتاب نشسته ام..
بچه ها بازی می کنند..
و انسان هایی
که نمی دانمشان
یکدیگر را دوست می دارند... 
 
------------------- 
پی نوشت: 
دوست دارم....جایی ...یک نفر منتظرم باشد...یک روز...... 
عنوان بر گرفته شده از فیلمی به همین اسم...
نوشته شده در جمعه 3 مهر ماه سال 1388ساعت 01:48 AM توسط سهند نظرات (5)|

 

ای کاش همیشه رمضان می بود تا 

ناچار نباشم این تن خسته را جولانگاه همخوابگیش نمایم ..

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر ماه سال 1388ساعت 10:11 AM توسط فریادخاموش نظرات (6)|

 

 

نیمه شبی سرد ...
زن کنار پنجره ایستاده بود...
پک عمیقی به سیگارش زد و اونو با انگشت های باریک وکشیده اش...پرت کرد توی کوچه...
ته سیگار با صدای دردناکی روی نم زمین که از بارون سر شب خیس بود..
خاموش شد..
زن به آسمون چشم دوخته بود..
خسته بود..
خسته از حجوم خیالی که سالهای سال
عذابش میداد....
این اتفاق براش تکراری شده بود..
توی خیال خودش به جای ستاره ها برق چشمهای آشنایی رو دید..
انگار روی زمین..نمونده بود..
یاد اون روز بارونی افتاد که برای اولین بار زیر بارون..حس کرد شونه های محکمی کنارش هست و دیگه تنها نخواهد موند...
که ناگهان..
-پنجره رو ببند عزیزم...سردمه..
-باشه الان میبندمش..
آروم به روی تخت برگشت..
آغوشی که منتظرش بود...
ولی متعلق به کس دیگه ای بود....
با چشم های بار...خوابش برد..
توی کوچه صدای قدمهایی میومد که به کوچه آهنگ خاصی میداد....
صدای برخورد قدمها به چاله آبی که ته سیگار توی اون افتاده بود به گوش میرسید..
توی تاریکی شب
سایه ی مردی مشخص بود
آروم زانو زد ...
ته سیگار رو آروم از زمین برداشت
توی جیب بارونی اش گذاشت...
و توی تاریکی شب..
فراموش شد....

---------------------
پی نوشت :
برای اولین بار...برای یه سیگار احساس دل سوزی کردم...
نمیدونم...شاید چون واسطه ی یه رابطه شده بود...
این روزا که بارون میزنه...دلم میخوا زیب براون..بخار بشم...
پی نوشت پی نوشت: 

از روی دست آلبالو

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور ماه سال 1388ساعت 02:41 AM توسط سهند نظرات (2)|